‍‍
صفحه نخست » کد خبر: ۱۵۷۹
تاریخ انتشار: ۲۷ تیر ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۱
تعداد بازدید: ۱۷۹۵
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

کشکان: بیرون، گرد و خاک خود را بر شهرم می‏کوبد. انگار برای شهر من، پاییز و تابستان فرقی ندارد که گرد و خاکش تمامی ندارد. نفس شهر من، امروز گرفته بود، شبیه سال‏های جنگ. نمی‏دانم شهر من کی به سر و سامان خواهد رسید؟ 

بیرون، گرد و خاک خود را بر شهرم می‏کوبد. انگار برای شهر من، پاییز و تابستان فرقی ندارد که گرد و خاکش تمامی ندارد. نفس شهر من، امروز گرفته بود، شبیه سال‏های جنگ. نمی‏دانم شهر من کی به سر و سامان خواهد رسید؟ اصلاً نه تنها هوای شهرم گرفته بود که هوای آن روح آزادی که دوست دارد خودش را به خواب بزند، هم گرفته بود. صدایش این روزها بریده بریده بیرون می‏آمد4آآآ     . انگار آهی هزار ساله، دلش را گرفته باشد. نمی‏دانم چرا احساس می‏کنم اندازه‏ی تمام دردهای جانکاه، رنج دارد؟ دلم برایش تنگ می‏شود. سرش را تکانی می‏دهد. می‏گوید: از بس که به بانک‏ها بدهکارم، فکر نمی‏کنم دیگه به من وامی بدهند. آن روزها هم که در غربت کار می‏کرد، هشتش گرو نه‏ش بود. به گفته‏ی خودش از بس کار و کار و کار داشت، وقت استراحتش کم می‏آمد. دلم برای سگ‏ ‏دو زدن‏هایش می‏سوزد. برای جوانی‏اش که تلف می‏شود. برای آینده‏ای که در تنگنا قرارش داده است. برای روزهایی که هم مجبور است، همه کس خانواده‏اش باشد و هم نان‏آور خانه. برای ز ندگی‏ای که به نفس زدنش انداخته است. به جای تمام درهای بسته و برای دلخوشی خودم، مخاطب قرارش می‏دهم. می‏گویم: نگران نباش. موقعیت الان تو، بهشت است در برابر جهنم بسیاری. می‏خندد. سرش را به زیر‏می‏اندازد. با نگاهی زیرکانه می‏گوید:«نگران با من استاده سحر.»

***

راننده، دستش را گذاشته روی بوق. برای سبز شدن چراغ، عجله دارد. مرد جوان مسافر می‏گوید: با بوق زدن که چراغ، سبز نمی‏شود. راننده، نگاهی به کت و شلوار سرمه‏ای مرد می‏اندازد. انگار درد دلش باز شده باشد، شروع به حرف زدن می‏کند. مردم به حرف زدن نیاز دارند. راننده می‏گوید: فوق لیسانس شیمی دارم. نزدیک 20 سال درس خواندم، آخرش شدم راننده تاکسی. قبلاً در شرکتی استخدام بودم. توی شرکت بیش‏تر از همه کار می‏کردم، اما کسی که فامیل رییس بود، جایم را گرفت. خیرِ سرم خواستم با درس خواندن برای آینده برنامه‏ریزی داشته باشم. مرد مسافر می‏گوید: مثلاً تحصیل‏کرده‏ای؟! خودت بهتر می‏دانی که با برنامه‏ریزی می‏شود آینده‏ای بهتر داشت و به آینده امیدوار بود. راننده زیرچشمی نگاهش می‏کند. چشم‏هایش از توی آینه، خوش‏بین نیست. خیابان کم عرض و ترافیک سنگین، آن هم در شهری کوچک، کلافه‏اش کرده است. دستش روی بوق می‏رود. سرش را به طرف مرد مسافر خم می‏کند. با دلتنگی می‏گوید: وقتی هدف از راه‏های درست به دست نمی‏آید، کدام برنامه‏ریزی؟ مثلاً خود تو چند سال داری؟ مرد مسافر نگاهی به عقب می‏اندازد. می‏گوید: 35 سال. راننده می‏گوید: ازدواج کرده‏ای؟ کار داری؟ مرد مسافر، نگاهش را به بیرون می‏اندازد. دستی به موهایش می‏کشد. آهسته می‏گوید: نه. راننده سکوت می‏کند. چیزی جز بوق‏های ممتد به گوش نمی‏رسد

***

میشل فوکو می‏گوید:«انسان، اختراع ایام جدید است و چه بسا پایان آن نزدیک شده باشد.» برای انسان به واسطه‏ی انسان بودنش مهم است که چقدر امیدوار است؟ چقدر امنیت اقتصادی و اجتماعی دارد؟ در چه شرایطی زندگی می کند؟ چقدر امید به زندگی دارد؟ بر اساس گزارش توسعه انسانی سازمان ملل متحد، مردم، ثروت واقعی یک کشور هستند. مردم آیا خودشان را ثروت جامعه تلقی می‏کنند؟ حقنه‏ی رسانه‏ای چقدر در ترسیم افکار و سرنوشت شان، تأثیر دارد؟ حقنه‏ای که بر اساس پوپولیسم فرهنگی باشد، از یک طرف هیچ سازگاری با تحولات جهانی ندارد و از طرف دیگر احساس بیزاری، دلزدگی  و ناامیدی را رواج می‏دهد. اوضاع جامعه‏ای اگر این گونه پیش رود، اضمحلال فرهنگی در آن جامعه ریشه خواهد دوانید. اضمحلال فرهنگی بر فضای ایدئولوژی و سنتی جامعه تأثیر خواهد گذاشت. این‏ها همه کافی است تا انتخاب های مردم محدود شود و تورم اجتماعی و ایدئولوژی تنفس را از چشم ها بگیرد. با اضمحلال فرهنگ و رسوخ ناامیدی، جامعه  شبیه غاری تاریک خواهد شد که در آن هیچ گونه فرصتی برای بروز ارزش‏های متعالی انسانی وجود ندارد. آن چه باقی می‏ماند درگاهی است که کومه و امیدواری ندارد.

 

منبع خبر: کشکان

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: