‍‍
تاریخ انتشار: ۲ شهریور ۱۳۹۲ - ۰۷:۳۸
تعداد بازدید: ۲۴۳۲۹
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

پاهايم مرا مي‌كشد و بعد بوي زمخت پرونده‌هاي طلاق مي‌پيچد روي تنم.

زندگي در ميان "جنگ"و"صلح"(1)

پاهايم مرا مي‌كشد و بعد بوي زمخت پرونده‌هاي طلاق مي‌پيچد روي تنم. در پهنه‌ي آسفالت گود رفته، تا دلتان بخواهد آدم‌هايي بود درهم. نگاه‌شان شكست توي صورتم. خجالت كشيدم. پا به‌پا شدم و زود از معبري تنگ رد شدم با بوي كاه‌گل. سرم را بالا گرفتم. صورت‌هاي رنگ پريده با من آميخت و روي سرم ولو شد. روي صندلي سرد و قهوه‌اي‌ رنگ آه‌هايم سر به زير شد. آن‌جا هرچه بود خبر بريدن بود و به سيم آخر زدن. آدم‌هاي آن‌جا باد آن‌ها را زده بود و حالا خاكسترشان را آورده بود اين‌جا. از جايم بلند مي‌شوم و معرفي‌نامه را تحويل نگهباني مي‌دهم. اندازه‌ي سه دقيقه طول مي‌كشد و چه زمان كوتاهي براي عبور از چشم‌هاي سمج. با هماهنگي وارد اتاق رئيس مي‌شوم. در اتاقش ميزي پر از كتاب حقوقي و جزا خودنمايي مي‌كند با قفسه‌اي كه كم مانده بود از حجم كتاب بيرون بريزد. كمي آن‌طرف‌تر تلويزيون روشن است. هيچ نگاهي به صفحه‌اش گره نمي‌خورد. بعد از هماهنگي انجام شده‌  به زمان نه چندان كوتاهي، پرونده‌هاي مختومه‌ي طلاق جلوي دست‌هايم آغاز مي‌شود. حسي شبيه زخم زدن مرا مي‌گيرد، داغ مي‌شوم. حالا من مانده بودم با پرونده‌هايي كه فقط دو تاي آن‌ها انگشتانم را تبخير كرد. روي جلد پوشه‌اي صورتي رنگ، نام‌هاي "ع-آ" و "م-ش" با ماژيك نوشته شده بود. عنوان مختومه بزرگ‌نمايي مي‌كرد. انبوه ورق‌ها را ورق مي‌زنم. زن، خانه‌دار و مرد، فرهنگي. زن، متولد 1363 و مرد متولد 1347. علت طلاق در هر دو پرونده نفرت زوجين از يك‌ديگر و عدم توافق قيد شده‌بود. انگار اختلاف سن زورش به نفرت نرسيده بود.

داشتم پرونده‌ها را مرتب مي‌كردم كه صداي داد و فغان بي‌ملاحظه، فضا را پر كرد. احساسي بين ترس و اضطراب در تنم چنگ انداخت. با صداي كوبيدن در، زني جلوي چشم‌هاي متعجب ما وارد اتاق مي‌شود. كم مانده بود يقه‌ي مرد را بچسباند به ديوار! مرد اما آرام، تكيه داده بود به ديوار آن هم نشسته. زن براي گرفتن حقش آمده بود و ندانست «حق دادني‌ست» مرد با كلماتي ركيك او را از خود مي‌راند. زن با تندي اتاق را ترك مي‌كند. حرمت‌ها شكست و دل زن و يا شايد مرد. آن‌هم بر سر رهن يك خانه! خنده‌ات مي‌گيرد و شايد هنوز نرخ رو به تصاعد تورم، گريه‌ات را در نياورده‌است.

بيرون اتاق زني گريان نگاهم را مي‌دزد. شاكي بود، سرِ چه؟ نفهميدم. آن مردي كه زن را از خود رانده بود حالا آرام‌تر شده‌بود. سنش به چهل و پنج مي‌زد. ريش تقريباً سفيدي صورتش را پوشانده بود. اندام درشتش، گاه‌گاهي روي صندلي جا‌به‌جا مي‌شد. كلمات بريده بريده از دهانش بيرون آمد. با نفس نفس رو به جمع گفت:«خودتون شاهد بودين كه چي شد و چه‌طور زنه مي‌خواست يقه‌ي منو بگيره!» توي نگاهش حس پنهاني از خشونت و مردانگي لانه كرده بود و ردپايي از يك غم ديرينه. دلم سوخت و تنم  پر آوار شد.

كارمان ديگر تمام شده‌بود. نزديكي‌هاي ظهر است. پيرزني از صبح يك‌ريز در حال راه رفتن است و از اين سو به آن سو دويدن. اضطراب از او مي‌بارد. چادرش، مثل باد عجله دارد. انگار پاهايش او را به تأخير انداخته‌اند. من هم دست‌پاچه مي‌شوم. نگاهم روي موزاييك‌هاي تيره شده، قفل مي‌كند و باز نمي‌شود. از ميان جمع كه حالا ديگر نگاه‌شان به من عادت كرده بود بيرون مي‌آيم.

بادي خنك، صورتم را رها مي‌كند به فضاي خانه‌هاي هشتي قديم. بدون دست زدني، لمس مي‌كنم حسي را كه در ايوان و طاق، انار قسمت مي‌كرد و بوي ريحان با حوضي كه نسبت نزديك با ماه و ماهي داشت. خبري از درهم رفتن كلاه‌ها توي هم نبود و اگر بود فقط در همان حريم خانواده رنگ مي‌باخت كه خانه قداست داشت و جامعه «داش‌آكل». حرمت‌ها درست تعريف شده بودند و پاي از محدوده‌ي آن‌ها بيرون نهادن، گناهي بود نابخشودني. ورود به حريم خانواده از خود گذشتن مي‌خواهد و دست از علقه‌ها شستن. نقل است كه«لورن كي‌‌ير كگور» عارف دانماركي با چنان حقارت و ابتذالي به خانواده نگريسته بود كه خود را از ازدواج با معشوقه‌اش«رژينا» رهايي مي‌دهد تا اضطراب‌ها، ترس از اشتراك منافع او را نهراساند.

تنهايي در آخر سر او را مجبور به تن دادن اقتضائاتي نمود كه در نهايت به بيماري او منجر شد. اما در اين ميان هستند عارف مسلكاني كه هرگز مجبور نشدند بين خدا و زن يكي را انتخاب كنند. در همين حوالي نمونه‌اش، ابوالحسن خرقاني است كه به خاطر ايثار خانواده به كرامت‌هاي بي‌شماري دست يافت.

علل به وجود آورنده‌‌ي طلاق بي‌شمارند كه آن‌ها را مي‌توان در عواملي چون: بي‌كاري، فقر، اعتياد، ازدواج‌هاي خياباني خلاصه كرد با وجود يدك كشيدن مهم‌ترين نهاد جامعه‌ي بشري توسط خانواده و با وجود تمام نابه‌ساماني‌هايي كه از هم فروپاشيدگي خانواده‌ها به وجود مي‌آيد هنوز پاره شدن رشته‌هاي خانواده امريست قابل توجيه. تابوهايي كه به نام آسايش زن و فرزند و محيط خانواده، به‌هنجار مي‌شود و قابل دسترس.

تمام اظهارات در مورد اين مسئله‌ي اجتماعي در حاشيه باقي مانده‌است و راه را براي ورود به متن جامعه پيدا نكرده‌است. به راستي چرا؟

در آخر بايد افزود: تقصيرها،‌ يك‌سر متوجه زن يا مرد نيست كه نقش وراثت، ضمير ناخودآگاه، محيط، اجتماع، تربيت، فرهنگ، جامعه، عقده‌هاي سركوب شده و ... همه و همه در پيدايش آن دخيل‌اند. آن‌چه در اين ميان اندكي هنر مي‌خواهد، زندگي كردن در ميان "جنگ و صلح" است با حفظ تعادلي كه غلبه بر سقوط‌ها را هموار كند. توماس هابز،‌ گفته‌اي دارد كه مي‌گويد: آدميان درصدد دريدن يك‌ديگرند (Homo Homini Lupud) و ژان ژاك‌روسو از طرف ديگر، سرشت انسان‌ها را نيك مي‌داند. پس روابط ميان انسان‌ها تمامي نه سپيدي‌ است نه سياهي!                   ادامه دارد...

نویسنده : فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: