‍‍
تاریخ انتشار: ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۹
تعداد بازدید: ۱۸۰۰
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

کشکان: بهار 87 است و من دارم"کافه روزنامه" را ورق می زنم. 

بهار 87 است و من دارم"کافه روزنامه" را ورق می زنم. به صفحه ی «و غالباً غمگین» که می رسم، نگاهم بیش تر مکث می شود. عکس مرد بالای صفحه، مرا در خود می برد با آن سیاهی کلاهش و نگاهی که به بی امتداد گره خورده است. اصلاً از نگاهش دشت، سادگی و جاذبه ی زمین می روید و عصر، اما عصر کسالت باری است و حتا بهار هم برایت معجزه نمی کند و در دلت، هزار زمستان مشت می زند.

«وغالباً غمگین» را کلمه به کلمه می خوانم و می رسم به انبوه کتاب های شعری که شاعران و ناشران برای اولین دوره ی جایزه ی خبرنگاران فرستاده اند.«کتاب هایی که فریاد می زنند که شاعرش، اجحاف ناشر را به جان خریده و پول داده تا شعرهایش کتاب شود.» و همین انبوه کلمات تو را به کتاب و شعر و کتاب های شعر، بی اعتماد می کند؛ آن هم در جهانی که همه چیز از معانی خود تهی می شود و جهانی که تحقق آزادی و عدالتش را در قداست کلمات می داند. در میان انبوه کتاب هایی که «کلمه» را ساده گرفته بودند، تنها کتابی یقه ی روح داورها را می گیرد و رها نمی کند. کتاب«یک بسته سیگار در تبعید»

من از آن روز با «غلام رضا بروسان» آشنا می شوم. مردی که دو سال در غربت تهران، فراش یک مدرسه دبستان بود و البته حتا با وجود 12 سال سابقه ی کارش و با داشتن مدرک فوق دیپلم باز خدمتگزار یک هنرستان در مشهد.

«بروسان» با آن کلماتی که نفس می زد، زخم ها را با یک مُشک آهو و شیشه ی عطری غریب به جان خریده بود و فقط سکوت کرده بود و اصلاً جز سکوت چه راهی هست؟

مراسم اهدای جایزه می شود و بروسان در میان حضور محمود دولت آبادی، رسول یونان، حافظ موسوی، شمس لنگرودی و ... حقش را «بی مزد و منت» دریافت می کند. بعدها می گویند بروسان، آن روز در دفتر نشر ثالث، دو بار گریسته بود؛ یک بار برای دریافت جایزه اش و دیگر بار وقتی که شعری را برای دوست فقیدش«رضا ضیایی» خوانده بود.

دلم می خواهد بروسان را ببینم، به دفتر روزنامه زنگ می زنم. دست های من به جهان آرام بروسان نمی رسد.

بروسان، انگار گوشه گیر شده بود تا با دعای دست هایش بلا را بگرداند از کلمه و شعر و روح رنجیده.

به فرموده ی امام جعفر صادق(ع):«خداوند از طریق کلماتش بر ما تجلی می یابد.» و از آن جاست که خداوند        -عز و جلاله- می گوید:«باش، پس موجود شد.» و بروسان و امثال بروسان کلمه را موجود می کنند و با آن در میان بی هوایی ها،«هوای تازه» می آفرینند. بروسان، در من رستاخیز کرد و خودش اما با هزار زحمت کتابش را منتشر کرده بود؛ آن هم در میان«چیز»هایی که به خورد مخاطب می دهند.

این از دلتنگی های روزگار ماست که کتاب های غنی باید به دست «تهی، اما سرشار» خود مولف منتشر شود و آن وقت یک مشت واژه ی نتراشیده، جنگل ها را نابود کند و اثری جز پر کردن قفسه ی کتاب و جیب ناشر را از پول، پر کردن نداشته باشد.

هنوز هم می خواهم بروسان را ببینم و یا دست کم با او حرف بزنم از رستاخیزی که در من آفرید. می خواهم بگویم چقدر جهان ساده و غنی و آرام  کلماتش را دوست دارم، می خوام بگویم: ما «پرنده» را می پوشیم و بر زانوان بهار«کودک» می شویم.، می خواهم بگویم.........

دوباره به دفتر روزنامه زنگ می زنم و این بار چیزی جز صدای بوق مرا در خود نمی خواند.

***

باز هم عصر است، عصری سرد در بهمن ماه 90 و مراسم اولین جشنواره ی شعر فجر شهرستان کوهدشت.

بی نهایت کلمه ها، ضرباهنگ که می گیرند سلسله ی حیرانی ات هم ضرب می گیرد و من دارم خودم را در آن ها سِیر می دهم. کلمه ها که ساکت می شوند، مجری برنامه شعری از بروسان را می خواند و می گوید: زنده یاد بروسان!

تمام تنم سرد می شود، لحظه ای فقط یخ می بندم و از چشم های من  اندوه می بارد. بروسان که زنده بود و کلمه اش هم زنده. نکند اشتباه می کند مجری؟ از دوست شاعرم که او هم شیفته ی بروسان می نماید ماجرا را می پرسم و او می گوید: بروسان در آبان امسال فوت شده است آن هم همراه با همسرش. همسرش را می شناسم، همان کسی که بروسان کتاب«یک بسته سیگار در تبعید» را به تاریخ نورانی ماه او پیشکش کرده بود. هنوز هم باور نمی کنم! همان روزهاس سرد و پر از التهاب از جلوی چشمانم رد می شود و آن کلاه و چشم های بروسان.

***

زنده یاد غلامرضا بروسان

 

حالا من با اجازه ی روح زنده یاد بروسان که با ترانه ای از راه می رسد « و غالباٌ غمگین» این شعر را به جای خالی او و مردان و زنان سرزمینم، پیشکش می کنم. 

«حرف که می زنی انگار/ سوسنی در صدایت راه می رود/ حرف بزن/ می خواهم صدایت را بشنوم/ تو باغبان صدایت بودی/ و خنده ات/ دسته کبوتران سفیدی که به یکباره پرواز می کنند/ تو را دوست دارم/ چون صدای اذان در سپیده دم/ چون راهی که به خواب منتهی می شود/ تو را دوست دارم/ چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید/ تو نیستی/ و هنوز مورچه ها/ شیار گندم را دوست دارند/ و چراغ هواپیما/ در شب دیده می شود/ عزیزم/ هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد/ از ریل خارج نمی شود/ و من/ گوزنی که می خواست با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.»

 

نویسنده : فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: