‍‍
صفحه نخست » اجتماعی کد خبر: ۲۲۰۱
تاریخ انتشار: ۲۰ شهریور ۱۳۹۲ - ۰۹:۲۴
تعداد بازدید: ۲۴۴۸
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

کشکان: 20 رمضان است. خورشید دهانت را می‏‌سوزاند. گرمت می‏شود. زیر سایه‏ی درخت ها راه می‏‌روم.

20 رمضان است. خورشید دهانت را می‏‌سوزاند. گرمت می‏شود. زیر سایه‏ی درخت ها راه می‏‌روم. صدای خش‏خش می‏‌آید. نزدیک می‏‌شوم. چوب‏ دستی‌‏ای چرخ می‏‌خورد. میان زباله‏‌ها چرخ می‏‌خورد. مرد جوانی پیراهن سیاه پوشیده است. چوب‏‌دستی را در دستش گرفته. دستش زباله‏‌ها را زیر و رو می‏‌کند. سنش به 25 می‏‌زند. لاغر است. شکسته است. صورتش میان زباله‏‌های ریخته فرورفته. سرش پایین است.

هر چه چوب‌‏دستی را می‏‌چرخاند، چیزی گیر نمی‏‌آورد. زباله‏‌ها توی خیابان وول می‏‌خورد. از ماشین حمل زباله و شهرداری خبری نیست. زباله‌‏ها میان خیابان‏‌ها انبار است. جای دود و مگس و بیماری شده است. نمونه‌‏اش در ابتدای خیابان یادگار امام، روشن است. آن‏جا که اداره‏ی بنیاد شهید و مرکز فوریت‏های پزشکی جاخوش کرده است. مرد میان زباله‏‌ها هم‌‏چنان سرگردان است. از کنار مرد رد می‏شوم. یکی از دوستانم را می‏‌بینم. مرد هم نگاه او را برده است. دوستم می‏گوید: چند روز پیش خانه‏ای از این‏جا نقل مکان کردند. زباله‌‏ها مال آن‏‌هاست. مرد یله در زباله‏‌ها دورتر شده است. دوستم می‏گوید: فکر می‏کنم مرد، معتاد است. لابد می‏خواهد با پول زباله‏‌ها مواد بخرد. من سکوت می‏‌کنم. نمی‌دانم زباله، علت پیدایش اعتیاد شده است یا اعتیاد، علت پیدایش زباله؟ مرد، دوباره نزدیک می‏‌شود. جایی همان نزدیکی، روی پله‌های بانک، توی فرو رفتگی دیوار می‌نشیند. کارتنی را روی زمین می‏اندازد. دراز می‏‌کشد. کفش‏‌هایش را زیر سرش می‏‌گذارد.‏ هنوز میان لباس سیاه مرد به فکر رفته‌‏ام. سوار تاکسی می‏‌شوم. دردها میان تاکسی‏‌ها باز می‏‌شود. این‏‌جا کسی نیست تو را نهی کند. تو دغدغه‏‌هایت را، حرف‏ه‌ایت را می‏‌ریزی. دختر جوانی کنار دستم است. چادرش را میان صورت برده است. خیابان را نگاه می‏‌کند. چادر زن توی آینه پیداست. سرش را به سمت من، کج می‏‌کند. چشم‌‏هایش حرف دارد. زن مکث می‏‌کند. می‏‌گوید: بچه داری؟ می‏‌خندم. زن برای جواب من منتظر نمی‏‌ماند. به خیابان نگاه می‌‏اندازد. می‏‌گوید: شوهرم بیمار است. ناراحتی کلیه دارد. باید عمل کند. دست‏‌های زن لک سیاه دارد. كنجكاو مي‌شوي. پيگيري مي‌كني. می‏‌پرسم پس چرا زودتر عملش نمی‏‌کنید؟ چشم‌های زن خیس می‏‌شود. گوشه‏‌ی چادرش را به لب می‏‌گزد. می‏‌گوید: با کدام پول؟ من اگر پول داشتم، در خانه‏‌های مردم کلفتی نمی‏‌کردم. دلم برای زن می‏‌سوزد. برای زنانی که باید مرد باشند. برای زنانی که باید نان‏آور خانه باشند. زن می‏‌گوید: یک عمر با آبرو زندگی کردم. حالا در خانه‏‌های مردم باید هزار حرف و حدیث را بشنوم. می‏‌شنوم، اما سکوت می‏کنم. به پول احتیاج دارم. دو بچه‏‌ی قد و نیم قد دارم. شوهرم که مریض است. من هستم و این گرانی و هزار سوراخ سنبه در زندگی. نمی‏‌دانم کدامشان را پر کنم؟ زن می‏‌گوید: از صبح تا شب کار می‏کنم. شب با دل شکسته خانه می‏‌ر‌وم. همین چند روز پیش بود که مادرم از دنیا رفت. با داغ مادر و مریضی شوهرم چه کنم؟ من سکوت هستم. شهر من واگویه دارد. واگویه‌‏هایی که تلخ است. زن به من نگاه می‏‌کند. می‏‌گوید: من حتا پول نداشتم به مراسم تشییع مادرم بروم. خانه‏‌ی پدری‏ام در شهرستان است. مادرم رفت و من در حسرت آخرین دیدارش ماندم. زن، گریه می‏‌کند. خیابان نگاه می‏‌کند. زن، غم‏نامه است. غم‏‌نامه‏‌هایی که کسی آن‏‌ها را نمی‏‌شنود. نمی‏‌بیند. زن می‌‏گوید: آن‏‌ها كه در اطرافم هستند، سري به نشانه‏‌ی تأسف تكان مي‌دهند. سعي مي‌كنند با تو هم‏دردي كنند؛ اما كدام هم‏دردي؟! پزشک، حال شوهرم را وخیم اعلام کرده است. مجانی هم که عملش نمی‏‌کنند. باید بمیری یا پول داشته باشی. من گوشه‌اي مي‌نشينم. اشك مي‌ريزم. منتظر مي‌مانم. منتظر روزی که شوهرم خوب شود. از زن نشانی‏اش را می‌‏پرسم. چشم‏‌هایش گرد می‏‌شود. می‏‌گوید برای چه می‏‌خواهی؟ در چشم‏‌های زن، زل می‌‏زنم. می‏‌گویم: برای شاید کمکی.  زن می‏‌گوید: من گدا نیستم. اگر می‏‌خواستم گدایی کنم، در خانه‏ی مردم کار نمی کردم. به زن می‌‏گویم: حالا کی خواست گدایی کنه؟ برای روز مبادا می‏خواهم. زن کمی آرام می‏‌شود. نشانی‏‌اش را روی کاغذ می‌‏نویسد. کاغذ در دست‏ه‌ای من مچاله می‏‌شود. حالا دست‌‏های من و کاغذ و چشم‌‏های زن به در است. دری که زده شود. دری که باز شود. باور كن، میان این شکستن‏‌ها کسانی هستند شکسته‌‏تر. آن‏‌ها تنها مانده‌اند، نااميد شده‌اند. حالا نگاه من و کاغذ به راه است. به راهی که درش زده شود. به کسی که از در بیاید و برای خانه‌‏ی زن، «چراغ بیاورد و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه‏‌ی خوش‏بختی بنگرد.»

 

 

سکوت

نویسنده : فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: