‍‍
تاریخ انتشار: ۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۷
تعداد بازدید: ۱۶۶۰
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

کشکان: روزی در خانه شهرام بودم. فاطمه (دختر شهید) را که تازه روی پا ایستاده و راه رفتن آموخته بود را حاضر کردم.

 

روزی در خانه شهرام بودم. فاطمه (دختر شهید) را که تازه روی پا ایستاده و راه رفتن آموخته بود را حاضر کردم و برتنش یک تاپ و شلوارک پوشاندم تا همراه شهرام که قصد داشت خرید کند، بیرون بروند. فاطمه را به حیاط بردم، شهرام که پشتش به ما بود، برگشت که دست فاطمه را بگیرد؛ ناگهان جا خورد و با حالت عجیبی به من گفت فاطمه را با این لباس بیرون ببرم؟

من او را قانع کردم که فاطمه کودک است و حجاب برایش در این سن معنایی ندارد. فاطمه را تا کنار در برد، در را باز کرد، اما بیرون نرفت. در را بست و برگشت و با لحن مهربان و ملایمش گفت که بهتر است یک بلوز آستین بلند و شلوار راحت تر تنش کنید. لباس های فاطمه را عوض کردیم. آن گاه با خوشحالی او را بیرون برد.

بعد همسرش به من گفت: آرزو، گفتم که شهرام فاطمه را با این لباس ها بیرون نخواهد برد.

 

آرزو عباسی(خواهر شهید)

منبع خبر: کشکان
نویسنده : سعیده سیاهی

مطالب مرتبط:
برچسب ها:  
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: