‍‍
تاریخ انتشار: ۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۱
تعداد بازدید: ۱۸۲۷
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

کشکان: من با مجتبی هم مدرسه ای بودم. دو سال از من کوچکتر بود.

من با مجتبی هم مدرسه ای بودم. دو سال از من کوچکتر بود. اون زمان در مقابل ما که به اصطلاح، مذهبیون بودیم، کمونیست ها و گروهک ها قرار داشتند. برای مقابله با این افکار، راهکارهای مختلفی ارائه میشد. مثل مباحثه های علمی و در صورت جواب ندادن این راه، درگیری های فیزیکی یا کلامی انجام میشد. که افرادی مثل مجتبی و شهید محمد علیم عباسی برای مباحثه انتخاب میشدن. چرا که مجتبی خیلی اهل مطالعه بود، مخصوصا کتب استاد مطهری و دکتر شریعتی رو خیلی پیگیری میکرد. به  همین خاطر، گزینه ی مناسبی برای مباحثه ی علمی بود.

خیلی از اوقاتمون با هم میگذشت. خیلی درگیر کارهای فرهنگی و مذهبی و نظامی بودیم. مثلا شبها به همراه افرادی مثل حسن باقری، فرهاد بازوند و مجتبی، مامور گشت جاده بودیم. حتی گاهی وقت رفتن به خونه هم نداشتیم و شب ها در مسجد میخوابیدیم. اکثر کارهامون در مسجد بود. یک تور والیبال در مسجد نصب کرده بودیم و بازی میکردیم.

من خیلی شوخ طبع بودم. میگفت: وقتی میبینمت خوشحال میشم، چون روحمو شاد میکنی و خیلی میخندونیم.

اولین عملیاتی که با هم اعزام شدیم، عملیات طریق القدس ( فتح بستان – سال 1360 ) بود.

اون زمان هنوز تیپ و لشکرها سازمان دهی نشده بودن. حدود بیست نفر اعزام شدیم. حسن باقری فرمانده مون بود. شب، عملیات انجام شد. فردای عملیات، حدود سیصد نفر رو در حسینیه ی سوسنگرد جمع کردن و محسن رضایی برام سخنرانی کرد و برامون توضیح داد که ما بستان رو گرفتیم اما قراره عراق، پاتک بزنه. ما هم که کم و بیش در جریان پاتک های قوی و تجهیزات مدرن عراق بودیم متوجه سختی اوضاع شدیم. عراق از همون صبح با تجهیزات خیلی زیاد شروع به پاتک کرد و حتی میتونم بگم به ازای هر نفر، یک آر پی جی داشتن. ما تا حدود ظهر مقاومت کردیم. حدود شصت، هفتاد درصد بچه ها شهید شدن. اتفاقا من و مجتبی کنار هم بودیم. از شدت خستگی به خاکریز تکیه زده بودیم که یکهو مجتبی گفت: آخ! گفتم: چی شد؟ نگاش کردم و دیدم که کتفش زخمی شده.

آمبولانس ها تا ساعت 2-3 میومدن و مجروح ها رو برمیگردوندن تا اینکه جاده قیچی شد و از اون زمان به بعد، حتی توانایی برگردوندن مجروحین هم وجود نداشت.

ما با آخرین آمبولانسی که برگشت، مجتبی رو فرستادیم عقب.

با مجتبی هم سنگر بودم. هر وقت که نیمه شبها چه در جبهه، چه در مسجد و چه در منزلشون از خواب بیدار میشدم، مجتبی در حال نماز شب بود.

گهگاهی که عصرها در سنگر، بیکار بودیم. با بچه ها میرفتیم پیاده روی یا ورزش، اما مجتبی هراه ما نمیومد و مطالعه میکرد.

هر روزی که مجتبی شهردار سنگر بود، خیال ما راحت بود، چرا که بی غر زدن و جر و بحث کردن کارها و مرتب و منظم انجام میشد.

با بچه های آباده ی شیراز رفاقت نزدیکی داشت. در قسمت فرهنگی لشکرهای دیگه، مخصوصا طرفای آباده فعالیت میکرد، مقاله مینوشت. مسئولینشون درخواست داده بودن که به اونجا منتقل بشه.

 

 

من علاقه ی شدیدی به کوه نوردی داشتم. انقدر ذوق و شوق داشتم که مجتبی هم به کوه نوردی علاقمند شده بود و خیلی همراه من به کوه های اطراف کوهدشت میومد. یک بار که با هم به قله ی مپل ( تنها قله ای که از کوهدشت پیداست ) رفته بودیم. خیلی خسته شده بودیم. یک کتاب منطق همراهش بود. وقتی میخواستیم برگردیم از شدت خستگی، کتاب رو همونجا گذاشت و برگشتیم.

شب عملیات کربلای 4، وقتی بعد از اون همه اصراری که برای منصرف شدن از تیربارچی بهش کردیم و قبول نکرد بهش گفتم: اون سری که با هم مپل بودیم حوصله ی گرفتن کتاب تو دستت رو نداشتی. حالا چطوره که این تیربار با این همه فشنگ رو زمین نمیزاری؟

قبل عملیات کربلای 4 برای همه مون اثبات شده بود که این عملیات شهید میشه. مثلا اینکه خودش که شخصیت کم حرفی بود، کم حرف تر و آروم تر هم شده بود. مدام توی وقت های اضافی و اوقات فراغتش قرآن و مطالعه میکرد. شنیدیم که قراره تیربارچی بشه. رفتم با فرمانده که شهید علیمردان آزادبخت بود صحبت کردم و گفتم: مجتبی دانشجوئه، اهل قلمه و جوونه. گفتیم بهتره مجتبی بره قسمت فرهنگی یا منشی گردان بشه. شهید علیمردان هم پذیرفت. ولی مجتبی منصرف نشد و به هیچ وجه قبول نکرد. شب عملیات تا ساعت دو و سه شب از هم خبر داشتیم. به شکلی که تو اون شرایط سخت مثل تاریکی شب، صدای وحشتناک خمپاره، گل و لای زیاد، کانال ها و از این قبیل مشکلات، مدام همدیگه رو صدا میزدیم که از بودن هم مطمئن بشیم. صداش میزدم: مجتبی هستی؟ میگفت: آره، تو هم هستی؟

تا اینکه حدود ساعت 4 بود که دیگه صداشو نشنیدم. انگار وارد قسمت هلالی ها که شده بود، چون تیربارچی بود، زودتر از بقیه شهید شده بود.

 

منبع خبر: کشکان
نویسنده : رضوان بازوند

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: