‍‍
صفحه نخست » اجتماعی کد خبر: ۲۷۵۹
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۲
تعداد بازدید: ۱۶۹۰
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند. خانمی گوشی را برداشت.

از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند. خانمی گوشی را برداشت.  مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست و چندسال انتظار، پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.  برخلاف تمام موارد قبلی، آن طرف خط، خانم فقط یک جمله گفت: حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید؟ مرد، جا خورد، اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد.  گذشت.  روز موعود رسید.

به سر کوچه که رسیدند؛ دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند. انگار در خانه شهید مراسم جشنی برپاست.  در زدند کسی منتظر آنها نبود؛ گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد.

مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت. مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد. تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.

خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود. به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت: تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش.

همه رفتند. دختر گفت: در تابوت را باز کنید. باز کردند. دوباره دختر گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد.

پدر

  استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت. رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین! ببین! این مرد که می بینی پدر من است.

نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش. ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.

نویسنده : ایلیا مذنب

مطالب مرتبط:
برچسب ها: تفحص شهید پدر 
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: