‍‍
صفحه نخست » کد خبر: ۲۸۵۰
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۹۲ - ۲۰:۱۳
تعداد بازدید: ۱۱۹۳
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|
یک عمر/ به درگاه خانه ات، سر ساییدم/ دست هایم آب آورد
یک عمر
 به درگاه خانه ات، سر ساییدم
دست هایم آب آورد
پاهایت هی مرا دور می زد و پشت پای من
هیچ آش رشته ای سبز نمی شد
دستم به چراغ خانه ات آقا!
من، ریزه خوارِ هیچ زمستانی نبودم و
 امامزاده، مرا در سفره ی تو ریز ریز کرد و من
نمک خورده ی تو شدم
«که من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال/
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم؟»
تو اما هی نگاهت گندم می پاشید و من
که پای پیاده بودم
هزار سال خودم را طواف زدم
اصلاً آیا تو مرا دور زدی
یا در من به انتظار نشستی؟
امام رضا
ایستگاه
پل
بارقه های شمس الشموس
همه در من سبز می شد و
من باید از تو نمی گذشتم
من مسافری نبودم که به نشانی های تو
پیدا شده باشم
من در تو گم بودم
و حالا که به راه آمده ام
دست هایم را به ضمانت، گره زده ام
و از چشم های من
 دیگر ضجه نمی بارد
من و شلوغی رفت و آمد تو
قرار گذاشته بودیم
که مرا به تن تنه ی تنِ تو برساند
هزار تابستان گذشت و من، هنوز از تو نارس بودم
دست‏هایت، از یک طرف مرا مجاب می کرد و
از طرف دیگر مرا طلب نمی کرد
با این که من در لب و سلامِ تو بودم و
از قند تو، ترَ
حالا بیا و خودت قضاوت کن
روزی هزار بار مردن بهتر است
یا به قلب نور زدن؟
 
شعر: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: