‍‍
صفحه نخست » اجتماعی کد خبر: ۲۹۷۷
تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۷
تعداد بازدید: ۱۸۹۷
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

21 روز از زمستان می‏گذرد. کلاغ‏ها، خیابان را جار می‏زنند. باز باران می‏بارد. میان این ابرها دلم برای سیران و سارینا و «شین‏آبادها» پنج‏شنبه‏ای شده است که هیچ‏کس نه برایش دلتنگ می‏شود و نه به یادش می‏آورد.

21 روز از زمستان می‏گذرد. کلاغ‏ها، خیابان را جار می‏زنند. باز باران می‏بارد. میان این ابرها دلم برای سیران و سارینا و «شین‏آبادها» پنج‏شنبه‏ای شده است که هیچ‏کس نه برایش دلتنگ می‏شود و نه به یادش می‏آورد.

سال گذشته، سارینا رسول‏زاده، دیگر دانش‏آموز شین‏آبادی بر اثر شدت جراحات و ترمیم نشدن سیستم تنفسی و بیماری کلیوی از دنیا رفت.

دبستانی سوخت و رفت تا به تاریخ بپیوندد. به تخته‏سیاهی که دیگر سفید نمی‏بیند. به داغی که سرد نمی‏شود. سیران و سارینا رفتند تا زمستان، سیاه بپوشد.

از دلم، ردپای سیران و سارینا و نفت‏های سوخته‏ای که نان نشد، پاک نمی‏شود. یاد شهریار می‏افتم. پسری که چند سال پیش به دفتر سیمره می‏آمد. کفش‏هایش، دست‏هایش، لباس‏هایش سیاه بود. واکس می‏زد. کوچک بود، اما  نان‏آور خانه. از صبح تا شب در خیابان‏ها چرخ می‏زد.

به جای کیف مدرسه، روی شانه‏اش جعبه‏ای از واکس و فرچه بود. شهریار، هرگز مدرسه نرفته بود. رنگ کتاب و درس را هم ندیده بود. می‏گفت: سواد ندارم. دلش می‏خواست مدرسه برود. روی شانه‏هایش، "غم نان" سنگینی می کرد، شبیه همان روح آزاد.

روح آزاد، بوف کور نیست. سکوتی است که میان ناامیدی‏ها به ستوه آمده است. روح آزاد، سایه نیست، اما سکوت را دوست دارد. می‏گوید:«دنیای ما دنیای ناعدالتی‏ها است، دنیای تراژدی‏ها و کمدی‏ها. باز بگو ناامیدی چرا؟» من سرم را تکان می‏دهم. میان این دلهره‏های بی‏روح، خودم را به خواب می‏زنم.

باران می بارد. می‏خواهم به خرم آباد بروم. صندلی‏های مینی‏بوس از مسافرها پر است. مینی‏بوس می‏خواهد حرکت کند. زنی از پشت سر می‏گوید: کمی صبر کنید، خواهرم پایین رفته است. راننده بی آن که نگاهش را بچرخاند، می‏گوید: 5 دقیقه‏ی دیگر هم صبر می‏کنم. مسافرها زیر لب حرف می‏زنند. تنهایی و غبار از سر و صورت‏شان می‏بارد. یکی از مسافرها، سرش را توی دسته‏ی صندلی می‏برد. پیرمردی از پشت سر به زن نگاه می‏کند. آستین پالتویش را تا می‏زند. می‏گوید: همیشه‏ی خدا، ما معطلیم، اینم رو بقیه‏ی معطلی‏ها.

 5 دقیقه می‏گذرد. خواهر زن، هنوز نیامده است. راننده پایش را روی پدال می‏گذارد. زن، چادرش را زیر بغل می‏زند و پایین می‏رود. هر چه چشم می‏اندازد، خواهرش را نمی‏بیند. از چشم‏های زن، اندوه می‏بارد. خیره به راننده می‏گوید: محض رضای خدا، کمی دیگر هم صبر کنید. چشم‏های راننده از توی آینه عصبانی است. چیزی نمی‏گوید. زن توی صندلی خودش را می‏چپاند. سرش را پایین می‏اندازد.

اندوه

من سرم را برده‏ام لای "بادبادک‏باز" . زن رو به من می‏گوید: نکند اتفاقی افتاده باشد. من سکوت می‏کنم. دلم برای پریشانی‏هایش می‏سوزد. مسافرها به راننده می‏گویند حرکت نکنی، ما پیاده می‏شویم.

زن نگاهی به مسافرها می‏اندازد. بدون هیچ حرف‏زدنی دوباره پایین می‏رود. راننده می‏گوید: 5 دقیقه‏ی دیگر را هم به خاطر خدا صبر می‏کنیم. پیرمرد مسافر، عصایش را کف مینی‏بوس می‏زند. مردی می‏گوید: خیر نبینی، بندِ دلم پاره شد! پیرمرد، حواسش نیست. می‏گوید: چَت وِت؟ مرد، به بیرون نگاه می‏کند.

مردی دیگر، دستش را میان موهایش برده است. پیرمرد انگار حرف های مرد را شنیده باشد، مکثی می‏کند. خیره به او می‏گوید: صبح، وقتی فهمیدی کرایه گرون شده، بند دلت پاره نشد؟! مرد دستش را به لب می‏چسباند. زیر لب می‏گوید: چَه بوشِم؟ صدایی از پشت می‏گوید: کرایه و گرانی را ول کنید، ببینید باران می‏بارد.

پیرمرد چشم‏هایش را تیز می‏کند. سرش را عقب می‏برد. به مرد میانسال می‏گوید: تو مستخدم هواشناسی هستی؟ مرد میانسال می‏گوید: هیچ جا استخدامم نکردند. هیچ جایی ما را راه نداد و تحویل نگرفت. پیرمرد می‏گوید: پس چکاره‏ای؟ مرد میانسال، نگاهش را به سمت بیرون می‏برد. بی آن‏که کسی بفهمد، می‏گوید: "من کاری ندارم، بیکارم و در به در."

5 دقیقه، 15 دقیقه شده است. زن، وارد مینی‏بوس می‏شود. با لبخند به راننده می‏گوید: خدا خیرت دهد، خواهرم آمد. خواهر زن با چادری آب‏خورده و پلاستیکی از مرغ پر‏کنده، پشت سر زن سوار می‏شود. مسافرها می‏گویند: خانم! ما رو معطل خودت کردی. خواهر زن می‏گوید: مرغداری رفته بودم. پیرمرد می‏گوید: مگه مرغ قحطه؟ خواهر زن می‏گوید: چه بِه کَم؟ آیم اموری نِمَه چو.*

مینی‏بوس حرکت می‏کند. باران می‏بارد و همه‏ی گلایه‏ها و حرف‏ها را با خود می‏برد.

*در زبان لکی به معنای: چکار کنم؟ کار و بار آدم، که پیش نمی رود.

 نویسنده: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: