‍‍
صفحه نخست » اخبار استان کد خبر: ۳۱۲۶
تاریخ انتشار: ۶ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۷:۱۳
تعداد بازدید: ۱۶۱۴
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

روز شنبه است. باران می بارد. نمی توانم با کسی حرف بزنم. مسیر خانه تا محل کار را پیاده می آیم. اصلاً نمی توانم خودم را آرام نشان بدهم. 

روز شنبه است. باران می بارد. نمی توانم با کسی حرف بزنم. مسیر خانه تا محل کار را پیاده می آیم. اصلاً نمی توانم خودم را آرام نشان بدهم.

انگار که نه انگار اتفاقی افتاده است. دیروز عصر بود و جهانی روی سرم خراب شد. با واژه ها خراب شد؛ واژه هایی که وحشتناک بود. واژه هایی که مرا به سی و دو سال زندگی هل داد. سال هایی که می خواستم دستم به زمین نباشد و حالا با یک حرف به زمین خورده بودم.

حالا من توی خیابان هستم. با صدایی بلند دارم فکر می کنم. بی آن که بفهمم دور میدان امام رسیده ام؛ میعادگاه کارگران شهر من.

کارگر

صدایی مرا به خودم می آورد. کارگری دور میدان نشسته است. دست هایش را دور سرش برده است. گریه می کند. با صدای بلند گریه می کند. کارگرهای دیگر بالای سرش ایستاده اند. یکی برایش آب می آورد.

کارگری که گریه می کند؛ لیوان آب را پس می زند. می گوید: آو بوئه ژر مارِم*.

نزدیک کارگر می روم. می گویم: اتفاقی افتاده است؟ او سرش را بالا می آورد. با نگاهی خشک نگاهم می کند. حرف نمی زند. کارگر کنار دستی اش می گوید: دخترش مریض است. باید عمل کند.

این بنده ی پول ناهار هم ندارد؛ چه برسد به پول عمل. کارگری که گریه می کند؛ پایش زخم است. زخمی که دلت را به هم می زند. می گویم: پدر جان! از پایت خون می آید. درد نداری؟

کارگر

او هم چنان حرف نمی زند. انگار من با حرف هایم او را کلافه کرده ام. نمی توانم جلوی گریه هی خودم را بگیرم؛ گریه هایی که از دیروز عصر هی تمامی ندارد.

کارگر مرا که می بیند؛ از روی چمن ها بلند می شود. دستی به موهای ریخته اش می زند. می گوید: دِتم! چی ای نیَه.

کارگر دیگری به من نزدیک می شود. می گوید: از صبح تا شب باید در سرما بلرزیم. نه پولی، نه درآمدی. نمی دانم چطور از عهده ی مخارج زندگی بربیاییم؟

بابا جان داد

کارگری که گریه می کرد؛ نامش بابامراد است. بابامراد می گوید: دیشب زنم گفت باید پولی برا عمل دخترم جور کنم. من از کجا پول بیاورم؟ سرم را زیر پتو بردم و بلند بلند  زار زدم.

هر روز از صبح تا شب دور میدان ها پرسه می زنم. فایده ای ندارد. الان که زمستان است و کسی کارگر نمی خواهد.

بهار و تابستان هم که خودرویی توقف می کند؛ همه ی کارگرها سمت خودرو می دوند. کارگر درد و دل هایش را بیرون می ریزد. درد و دل هایی که گوش مسؤولی آن ها را نشنیده است.

بابامراد می خواهد که راه برود. خون از کفش هایش بیرون می زند. می گویم: زمین خورده اید؟

بابامراد فقط نگاه می کند. کارگر دیگر که اسمش عباس است؛ می گوید: صاحب یکی از مغازه های این اطراف، می خواست که جلوی مغازه اش را موزاییک کند. بابامراد رفت. موزاییکی از دست هایش سر می خورد و روی پایش می افتد. پایش را با دستمال می بندند؛ اما من فکر می کنم که پایش شکسته است.

کارگر

عباس می گوید: بابامراد، پیر است. هر بار که کیسه سیمان و یا موزاییکی جابجا می کند؛ اذیت می شود.

نمی دانم چه بگویم؟ اصلا مگر می شود در برابر نگاه شکسته ی یک پیرمرد حرفی زد؟

اصلاً مگر می شود در برابر زندگی کارگرانی که از روی بلندی ها می افتند و بی صدا می میرند؛ حرفی زد؟

«طبق گزارش رسمی سازمان پزشکی قانونی، روزانه پنج کارگر در سراسر ایران بر اثر حوادث ناشی از کار جان خود را از دست می‌دهند.

سازمان پزشکی قانونی کشور، از کشته شدن یک هزار و ۱۰۱ نفر در جریان حوادث کار در هفت ماه نخست سال ۹۱ خبر داده که این آمار در مقایسه با مدت مشابه سال قبل، ۱۲ درصد رشد داشته ‌است.

کارگر

بر اساس رتبه بندی سازمان پزشکی قانونی، سقوط از بلندی با ۴۵۶ قربانی، اصابت اجسام سخت با ۲۳۶ قربانی، برق‌گرفتگی با ۱۷۳ قربانی و سوختگی و کمبود اکسیژن به ترتیب با ۶۴ و ۳۲ قربانی رتبه‌های اول تا پنجم مرگ آور‌ترین حوادث حین کار را به خود اختصاص داده‌اند.

این آمار نشان می‌دهد که روزانه ۵ کارگرساختمانی، جان خود را در حوادث حین کار از دست می‌دهند. از این میان، روزانه ۲ کارگر تنها به دلیل سقوط از بلندی، یک کارگر روزانه بر اثر اصابت جسم سخت و ۲ کارگر دیگر به دلایل مختلف از جمله برق‌گرفتگی، سوختگی و کمبود اکسیژن و... جان می‌بازند.» (خبرگزاری مهر، 11/2/92)

کارگرانی که اغلب پیر هستند و از کار افتاده، اما در کنار همه ی این سوانح باز هر روز صبح با بقچه ای در بغل، در برف و باران با هزار امید دور میدان ها و چهارراه ها می ایستند تا دستی آن ها را به کار بخواند.

کارگر

آمار میلیونی کارگران ساختمان را که نه بیمه ای دارند؛ نه خدمات بهداشتی و درمانی و نه حتا غذایی برای خوردن، آیا کسی می داند؟

* آب، برایم زهر مارم است.

نوشتار: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: