‍‍
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۵
تعداد بازدید: ۲۲۹۷
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

بهار همه‌چيز را فراموش مي‌كرد. بوي عود و اسكناس لاي قرآن. بوي تُنگي كه گاه بيرون مي‌زد از بازي‌گوشي ماهي كم‌حوصله. آن‌وقت من دست‌هايم را قلاب مي‌كردم و از پولك‌هايش، تنم ليز مي‌خورد.

حياط خانه‌ي قديمي‌مان(يا بهتر بگويم، گاراژ) پر بود از همسايه‌ها و بچه‌هايي كه بزرگ شده‌بودند تا مبادا زن صاحب‌خانه، جيك‌جيك مستانه‌شان را پر از كلاغ كند.

وسط حياط خانه‌مان حوضي بود پر از لجن كه «آهاي! شير آب را ببنديد.» صاحب‌خانه، تلخش كرده‌بود و حوض، ترجيح داد كه در روشني غيابي‌اش و برای ماهی های قرمز؛ سبز بماند حتا اگر به اجبار.

حوض/ عید نوروز

صاحب‌خانه‌مان، زني تنها بود با سر و كله‌ي بچه‌هايش كه فقط ماه به ماه پيدايشان مي‌شد و او آن روز فقط خوب مي‌شنيد.

بيچاره به زور مي‌توانست راه برود؛ اما همين‌كه بچه‌ها حياط خانه را خانه‌بازي مي‌كردند، آن‌چنان برق مي‌شد كه شور بازي را از سرِ ما مي‌پراند.

يادم هست يك‌بار دور همين حوض تخمه از دهانم پرت شد و او به خيال اين‌كه آب دهانم را بدرقه‌اش كرده‌ام، شكايتم را پيش مادر برد. مادر هرچه قانعش كرد كه نه! اين‌جور نيست؛ اما او راضي نشد كه نشد؛ آخر گوشش سنگين بود و بدهكار حرف‌هاي مادر نبود.

***هميشه وقتي ننه‌سرما تنها بچه‌اش را بزرگ مي‌كرد و قليان سرمايش را چاق، ما كوچك مي‌شديم و زير پتو كز مي‌كرديم نه از سرما كه از بدجنسيِ زن صاحب‌خانه كه دور از چشم‌هاي پدر - شبانه- سوراخ كرده‌بود پيت‌هاي نفت‌مان را با ميخي كه جوالدوز بود.

انگار مي‌خواست فقط اجاق او روشن باشد. و آن‌وقت قورباغه كُركُري مي‌خواند و ما ريسه مي‌رفتيم در سكوت با وجود اين‌كه دلمان خون بود.

آدم برفی

بچه‌ها دَم‌دَماي ظهر كه مي‌شد آب دماغشان را بالا مي‌كشيدند و از ذوق بزرگ‌تر مي‌شدند تا دستشان به هويجي برسد كه انگار از دماغ فيل افتاده‌بود. آن وقت من مثل برف آب می شدم و ادای آمدن بهار را در می آوردم.

***تابستان هم برايمان پر بود از داد و بيداد و دعوا با كفش‌هايي كه از خجالت، صورت مهمان‌ها را سرخ كرده‌بود. هميشه پيرزن توي دم‌دري‌اش مي‌نشست و روز را مي‌پاييد تا ببيند كي مي‌آيد؟

 وقتي كه كسي مي‌آمد دعوا مي‌شد شبيه آن روزي كه سرِ ماه پسر صاحب‌خانه براي گرفتن اجاره‌خانه مي‌آمد و آن‌وقت بود كه من با "ماه" آشنا شدم و دانستم براي ديدن ماه هم بايد اسكناس خرج كرد از قلك‌هايي كه هيچ‌وقت پس‌اندازمان نكرد.

***پاييز را با سمبوسه‌اش يادم هست و كلاغي كه مرا در خواب سيصد ساله‌ي زمستان غار كرده‌بود. مادر مي‌گفت: وقتي اول صبح كلاغي قارقار مي‌كند آن‌روز، شوم است و هروقت كلاغي زود از خوابش پا مي‌شد من تند دست به پا مي‌شدم و با پرتاب سنگي او را كلاغ‌پَر.

کلاغ

هميشه‌ي خدا پرتابم به سنگ مي‌خورد كه هميشه سياهي‌اش را نشانه مي‌رفتم؛ اما دلم نمي‌آمد به خوني شدنش. اول پاييز همين‌كه صداي خش‌خش مي‌افتاد ؛دندان شيري بچه‌ها هم مي‌افتاد؛ اما مِهر براي ما همراه شده‌‌بود با قلم و دفترهايي كه مُهر شده‌بودند در جاي خالي لباس‌هاي نو و ما نمي‌فهميديم "ندارم" يعني چه؟

***اما بهار همه‌چيز را فراموش مي‌كرد. بوي عود و اسكناس لاي قرآن. بوي تُنگي كه گاه بيرون مي‌زد از بازي‌گوشي ماهي كم‌حوصله. آن‌وقت من دست‌هايم را قلاب مي‌كردم و از پولك‌هايش، تنم ليز مي‌خورد.

هروقت هم كه آب تنگ را عوض مي‌كردم؛ ماهي از خوشحالي دور خودش پيچ مي‌خورد كه حس مي‌كرد انگار دريا شده‌است در ظرف بزرگ‌‌تر.

تنگ ماهی عید

واي كه چه كيفي داشت بوسه‌‌ي لبالبش با تنگ كه تنش قرمز بود و شفاف چون لُپ‌هاي رزيتا دختر همسايه‌مان. يك‌بار رزیتا از كول موتور پدرش لغزيد و از دستش دانه‌هاي انار چكيد كه ياد گرفته‌‌ بوديم له نشدن را.

هميشه نزديكي‌هاي عيد از مدت‌ها قبل قند توي دلمان آب مي‌شد و آدم مي‌شديم. مادر مثل هر سال نو، لحظه‌ي تحويل سال دو اتاقمان را دسته‌ گل مي‌كرد؛ اما ما با شكستن تخمه‌هامان كه نرخش قيمت جيب پدر را شكسته‌بود، تميزي‌اش را بر آب مي‌داديم.

مادر وقتي لب و لوچه‌ي ما را از نداشتن عيدي افتاده مي‌ديد، تمام‌قد كوچك مي‌شد و مي‌گفت: عيد هم روزيه مثل بقيه‌ي روزها؛ اما ته دلش تنگ بود كه بزرگ بود دست‌هاي قانعش.

او همیشه وقت سال تحویل به ما نگاه می کرد و غمگین که می شد؛ ما را به کناری می برد و برایمان از حاجی فیروز می گفت و دایره ی زنگی اش «ارباب خودم بزبزقندی/ ارباب خودم چرا نمی خندی؟»

حاجی فیروز

 و آن وقت ما می خندیم و توی کوچه ها راه می افتادیم و باد، گل اشرفی ها را برایمان عیدی می آورد و بادکنک ها و جغجغه ها را.

هیچ وقت یادم نمی رود در بهار، رنگ همه چیز عوض می شد، حتا گنجشک ها هم توی درخت های چنار، جیک جیک شان عوض می شد و دیگر پسر همسایه مان با تیر و کمان برای گنجشک ها دندان قروچه نمی رفت.

نزدیک عید بود و دست های بچه ها هم از تخم مرغ های رنگی، رنگارنگ می شد و سفره ی هفت سین ما اما هیچ وقت نه پهن می شد و نه رنگین که همه ی روزهای خدا یکی بود.

هفت سین

پسته‏‏‏‏ های همسایه مان در نوروز، اما می‏ خندیدند. آن‏ ها نه جیب‏ های خالی سرشان می‏ شد، نه حسرت‏ های کودکی، نه حقوق کارمندی، نه شرم پدر و مادر از هفت سین ‏های بی سین. نه بهارهایی که برای مردم بی‏ درآمد با پاییز فرقی ندارد. 

آن‌وقت من "تفاوت" را فهميدم؛ وقتي كه سميه دختر همسايه‌مان اسكناس صد توماني‌اش را درشت كرد. دلم غنج مي‌رفت و با سر به هوايي نگاهم را مي‌دزديدم تا مچاله نشوم شبيه روز اول عيد كه همه‌ي‌ اهل خانه به ديدار صاحب‌خانه مي‌رفتيم كه بزرگ بود و كدخداي خانه.

او آن روز مهربان مي‌شد؛ اما دست‌هايمان را پُر نمي‌كرد از نخود و كشمش و عيدي‌اي كه هيچ‌وقت نداد و ما يواشكي آه مي‌كشيديم تا دستمان به دهانمان برسد و رسيد.

حالا ما هم صاحب‌خانه شده‌ايم.

نوشتار: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: