‍‍
صفحه نخست » کد خبر: ۳۴۵۰
تاریخ انتشار: ۱۱ فروردین ۱۳۹۳ - ۰۹:۰۰
تعداد بازدید: ۱۳۴۱
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

رامین نمي‌داند اگر يك روز او  هم در دنیا نباشد؛ خرج مادر و خواهرهایش چگونه تأمین خواهد شد؟ او زندگی می کند تا پولدار شود و برای خانواده اش یک خانه و یک ماشین شاسی بلند بخرد؛ شبیه همان ها که بازیکنان فوتبال، سوار می شوند.

تمام پهناي خيابان پر از  گونه های سرخ حسین می شود. حسین به همرا برادرش سامان با چرخ دستی ای که پر از نان خشک است؛ خیابان رهبری را به سمت میدان امام فریاد می زنند: نان خشکه ای.

به گزارش آسوبان و به نقل سفیر افلاک، نیم ساعت  به غروب آفتاب مانده و پهناي خيابان را خورشید گرفته است.

هوا سرد است و خيلي از ماشين‌ها و آدم ها بی توجه به حسین و سامان راهشان را دنبال می کنند.

کم کم هوا تاریک می شود. سياهي شب، زمين را هم مي‌گيرد. حسین به طرف انتهای چرخ دستی می رود. دست های سامان از حرکت ایستاده است. حسین می گوید: زود باش؛ امروز چیزی کاسب نشده ایم.

سامان به خودش تکانی می دهد. كنار خيابان منتهي به میدان بسیج را با گام هایی لرزان، طی می کند. او ملتمسانه به حسین می گوید:«نامرد! دستم درد گرفت.»

کودکان کار

سامان دوباره تلاش مي‌كند. حسین بزرگ تر از سامان است. او می گوید: به من چه؟ می خواستی به جان من، تو نان خشکه ای را فریاد بزنی!

حسین و سامان يكي از همين کودکان کار شهر کوهدشت است. حسین و سامان را کودکان دیگری هم همراهی می کنند. آن ها یا در کنار خیابان آدامس می فروشند و یا وزن آدم ها را حساب می کنند.

کودکان کار

رامین، سال سوم راهنمایی است. او می گوید: به محض اينكه مدرسه تعطيل مي‌شود با ترازویم به خیابان می آیم. رامین، جای ثابتی دارد و کنار بانکی در میدان امام، ترازویش را به زمین گذاشته است.

به رامین می گویم: روزی چقدر کاسب می شوی؟ او ترازویش را جابجا می کند و می گوید: برای هر وزن کشیدنی، دویست تومان دریافت می کنم.

رامین می گوید: بعضی ها که همان دویست تومان را هم نمی دهند و می گویند: پول خرد نداریم! من کمی عصبانی می شوم. دیروز مرد جوانی را وزن کشیدم. او  به جای پول به صورتم سیلی زد!

حسین سرش را پایین می اندازد: فحش هم داد. او می گوید: مرد، سه باز خودش را وزن کرد و آخرش گفت: ترازوی تو ایراد دارد. من قانعش کردم که ترازویم، وزن ها را درست نشان می دهد. او فحشم داد. حالا دیگر اول به مشتری ها می گویم؛ پولتان باید خرد باشد.

کودکان کار

يكي از دكه‌داران، رامین را مي‌شناسد و مي‌گويد: مرد گنده، اندازه ی فیل بود! رامین را زد و فرار کرد.

حسین، هنوز کنار بانک ایستاده است و درباره ی درآمدش مي‌گويد: روزي تقریباً پنج هزار درآمد دارم. وقتي رامین، اين جمله را مي‌گويد؛ مرد مغازه دار می خندد. او می گوید: با پنج هزار نمی شود؛ حتا یک مرغ بخری!

رامین از آرزوهايش مي‌گويد. بزرگترين آرزويش پولدار شدن و داشتن یک ماشین مدل بالاست. از رامین درباره ی درآمد پدرش مي‌پرسم؛ مي‌گويد: «پدرم مرده است.»

 چشم های رامین، قرمز می شود. با آستین کاپشنش، دماغش را پاک می کند. او می گوید: من عاشق فوتبال و تیم استقلال هستم. همیشه دلم می خواهد بازی استقلال را از نزدیک ببینم. عکس جواد نکونام(بازیکن سابق استقلال) را همیشه در جیبم دارم.

رامین عکس مچاله شده ای را از جیبش بیرون می آورد و می گوید: این، عشق من است!

رامین با چشم های خودش، مرگ پدرش را ديده است. او مي‌داند كه زندگی بی پدر سخت است و باید هم کار کند و هم درس بخواند.

کودکان کار

رامین نمي‌داند اگر يك روز او  هم در دنیا نباشد؛ خرج مادر و خواهرهایش چگونه تأمین خواهد شد؟ او زندگی می کند تا پولدار شود و برای خانواده اش یک خانه و یک ماشین شاسی بلند بخرد؛ شبیه همان ها که بازیکنان فوتبال، سوار می شوند.

گزارش: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: