‍‍
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردین ۱۳۹۳ - ۱۲:۵۶
تعداد بازدید: ۲۶۳۹
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

لطیف ترین آیه ترتیل شد. «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ» معنا شد. مباهله در دست هایش جان گرفت. «دوست داشتنش در صد جایگاه و موقف از مواقف قیامت سودمند افتاد.» فاطمه(س)، فاطمه شد.

امروز جمعه است. من به دوایر زیادی فکر می کنم. به دوایری که نمی دانم راه بیرونش کجاست؟ در این دوایر، هر چیزی سر جای خودش قرار دارد. هر چیزی سر جای خودش قرار ندارد.

هر نقطه ای از مرکزی افتاده است. من در این دوایر، گیر افتاده ام. سرم را که بالا می گیرم؛ دلم می افتد. من هرگز به حرف دلم گوش نکردم. دلم طاقچه بالا دارد. دلم را به زمین انداختم؛ حتا وقتی که می مرد؛ حتا وقتی که می خواست سرخ شود، حتا وقتی که در نذر افتاد تا گُل کند.

دوایر، سفسطه بلدند. سفسطه مرا و دلم را در گرداب انداخت. هی چرخ خوردم؛ هی چرخ خوردم؛ هی چرخ خوردم. مولانا رفته بود از خاکش گندم بیاورد. گندمش به من نرسید، دست هایم کبوتر شد.

شمس الشموس را طلب کرد. بارقه ها پُر بود. شلوغ بود. خادم داشت. من گم شدم. من کفش هایم جفت نشد. دستم را آهو نگرفت. من کلاغ بودم؟

حضرت فاطمه/ امام رضا

دلم هزار تکه شد. هزار سال از من بالا رفت. مولانا بیت مستانه تقسیم می کرد. در دستش دستار نبود. شور بود. نور بود. من ذره بودم. هر چه ضجه زدم؛ هر چه خراسان را زیارت کردم؛ هر چه عاشورا را چله بستم؛ دستم، دلم به خورشید، به نفس هایش گرم نشد.

دلم یخ شد. گنبد، دورِ دلم چرخید. به باران افتادم، به چشم های پر از طلب. نمی دانم شمس الشموس دستم را غروب خواست؟ رئوف است. می دانم که هست. دلش برای دخیل ها می سوزد. در دامانش چنگ شدم. گریه های هزار ساله. من هیچ نداشتم.

یک دل داشتم. دلی که شکسته بود. دلی کهمرجع ضمیر شکستش. چای می خورد. می گفت: اگر حرف هایت را محک بزنی؛ دلیل سکوت مرا می فهمی؛ آن وقت خودش را به خواب زد. من من قضاوت نکردم. صبر نداشتم. در غار افتادم. سیصد سال. دل همه چیز نیست؟

خادم ها زائرها را از پَرهای رنگارنگ، پُر می کردند. لبالب شدند. پرواز شدند. من آسمان نشدم. طلب ها را دور زدم. طلب ها گریه می کردند. دستم به گوشه رفت. سه بار لمس شدم. سه بار قند شدم. سه بار آب شدم. سه بار ضریح شدم. طلب ها پشت سرم بودند. دلشان لمس می خواست. من دل نکندم.

حضرت فاطمه/ امام رضا

در دست هایم گم شدم. موهایم پیدا شد. چادرم زیر پا رفت. ضجه شدم. خادم گفت: خانم! داد نزن! من میدان نبودم. من دلم تنگ بود. حرف داشت. شبیه حالا که حرف دارد؛ حرف دارد؛ حرف دارد.

دلم تنگ است. حرف هایم را، دلم را می ریزم. حرف هایم خجالت می کشد. دختر است. کتاب گفت: أعوذ بالله. من به زمین افتادم.

لطیف ترین آیه ترتیل شد.«ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ» معنا شد. مباهله در دست هایش جان گرفت. «دوست داشتنش در صد جایگاه و موقف از مواقف قیامت سودمند افتاد.» در مقام حدوث و بقاء شکل گرفت. فاطمه(س)، فاطمه شد.

حضرت فاطمه/ امام رضا

   «قَلّ بیانی و کلّ لسانی لعل سیداً یرعانی» آیه ها خوانده می شدند. وجود مبارک علی‌ بن‌ ابی‌ طالب ناظر صحنه بود.  فاطمه(س) با قرآن کامل و از چشم ها پنهان شد.

حضرت فاطمه/ امام رضا

من به دخیلش نرسیدم. «السلام علیک حین تقوم، السلام علیکم حین تقعد، السلام علیک حین تقرأ وَ تبین، حین ترکع وَ تسجد» من به نامش خوانده نشدم. حرف هایم آمد و نیامد. حالا من خاموش می شوم. خودم را داغ می کنم. من در حرف هایم پرت می شوم. مرا کسی نمی شناسد.

نوشتار: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: