‍‍
صفحه نخست » ورزشي کد خبر: ۳۶۶۱
تاریخ انتشار: ۵ خرداد ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۵
تعداد بازدید: ۱۷۳۳
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

ناصرخان حتا تا روزهاي قبل از مرگ صراحت خود را حفظ كرد؛ وقتي كه در مصاحبه اي خصوصي گفت:«از همه ي كساني كه در حق من جفا كردند؛ مي گذرم به جز يک نفر و درخواست مي كنم كه همه ي آن هايي كه تصور مي كنند به آن ها ظلم كرده ام؛ مرا ببخشند.»

به گزارش آسوبان و به نقل سفير افلاك، «دلتنگي هاي آدمي را/ باد ترانه اي مي خواند/ رؤياهايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد/ و هر دانه ي برفي/ به اشكي نريخته مي ماند/ سكوت/ سرشار از سخنان ناگفته است.»/ مارگوت بیکل

خبر آن قدر دردناک بود كه سريع روي تلكس خبرگزاري ها، سايت هاي خبري و مطبوعات قرار گرفت: «ناصر حجازي رفت.»

سنم به آن اندازه نمي رسد كه هنرنمايي هاي عقاب آسيا را درون دروازه ديده باشم و يا از نزديک او را نمي شناختم؛ اما از وقتي او را شناختم كه نامش در جمع استقلالي خانواده، نام آور بود.

هميشه صحبت فوتبال و ناصرحجازي كه مي شد؛ برادر بزرگ ترم اخلاق، منش و خوي پهلواني او را مي ستود و از اين مي گفت كه ناصرخان، هيچ وقت فريب نخورد.

وصف ناصرخان از زبان برادر بزرگم و برگزيده شدنش از سوي كنفدراسيون فوتبال آسيا به عنوان دومين دروازه بان برتر فوتبال آسيا باعث شد كه فيلم جام جهاني 1978 آرژانتين را تهيه كنم و الحق كه عقاب آسيا بود؛ وقتي كه شيرجه مي زد؛ وقتي كه دروازه را مي شناخت و وقتي كه موقعيت توپ را و نمي دانم چرا با وجود توانايي هايش از تيم ملي كنار گذاشته شد و هرگز سرمربي تيم ملي نشد؟

ناصر حجازی

ناصر حجازی

بيش تر ناصرخان را زماني شناختم كه پاي حرف ها و دردهايش در روزنامه ها نشستم؛ وقتي كه از آقاياني مي گفت كه نمي خواستند واقعيت را قبول كنند كه انگار نه انگار امثال حجازي ها با اين تيم(استقلال) بزرگ شده اند و چه خدمت هايي كه به تيم نكرده اند؛ وقتي كه از مقايسه ي بازي هاي ليگ برتر كشور با ليگ برتر انگليس دلش سوخت و بازيكناني كه مقصر نبودند كه با وضعيت فعلي زمين هاي فوتبال كشور، بازي كردن را شاهكار مي دانست!

و اين جا بود كه تنها شد كه بيرون از خود ايستاده بود. ناصرخان انگار خود را در حين تماشاي بازي اي مي ديد كه كم تر بويي از Fair Play برده بود و درست در چنين لحظاتي است كه حس درد از اعماق وجود سر بر مي آورد و به روح، چنگ مي زند.

ناصر حجازی

حسي حاصل از دوشقه شدن و آن هنگامي است كه بيرون از واقعيتي كه به آن عادت كرده ايم؛ واقعيت را روايت كنيم؛ وقتي كه كابوس مي شود؛ كابوسي كه عين زندگي است؛ زندگي روزمره اي كه زير گام هاي تابو نفس مي كشد و شبح آن پنهاني ترين لايه هاي ذهن را مي كاود كه مبادا در خواب هم ممنوع شوي.

اسطوره ها خواب هاي يک ملتند و ملت را مي سازند؛ نه ملت آن ها را كه دنياي خواب چه وقتي روح يك ملت در آن سِير مي كند و چه وقتي اشخاص آن ها را مي بينند؛ عالمي است واقعي و موجود كه خارج از اختيار ماست.

و ناصرخان اسطوره بود كه هيچ وقت زيرِبار نرفت و صراحت و مردم داري اش، استقلال رأي، متملق نبودنش او را متفاوت كرد.

ناصرخان حتا تا روزهاي قبل از مرگ صراحت خود را حفظ كرد؛ وقتي كه در مصاحبه اي خصوصي گفت:«از همه ي كساني كه در حق من جفا كردند؛ مي گذرم به جز يک نفر و درخواست مي كنم كه همه ي آن هايي كه تصور مي كنند به آن ها ظلم كرده ام مرا ببخشند.»

حالا ناصرخان رفته است در ميان موج موج جمعيت عزاداري كه در مقابل بيمارستان كسري براي سلامتي اش به دعا ايستاده بودند و براي لحظه اي بيش تر او را در كنار خود داشتن.

ناصر حجازی

جمعيتي كه به شدت تحت تأثير مرگ اسطوره قرار گرفت و براي پرواز دردناكش عزادار شد.

حالا ناصرخان رفته است و پرواز ابدي اش براي ما جا مانده است؛ براي مايي كه يادمان مي رود صريح باشيم و حق گو و متملق نباشيم. ناصرخان رفته است در جدالي ناجوانمردانه با سرطان تا به ما ياد دهد هرگز نبايد از ايستادن كوتاه آمد.

و البته در ديار ما(لرستان) كم نيستند مردان و زنان گم نامي كه آبروي اين آب و خاكند؛ اما غبار ناراستي ها صلابت، استعداد و ... آن ها را دفن كرده است.

مرداني چون زنده ياد سقايي و يا مردان بزرگي چون ايرج رحمان پور و ناصر ميرزايي كه «غم نان اگر بگذارد» آن ها را به جدالي نابرابر با بيل و كلنگ برده است كه هزينه هاي گران زندگي را ياراي ايستادن نيست؛ حتا زماني كه در بستر بيماري بيفتي و كسي نيست كه بگويد: زنده اي يا مرده؟

ایرج رحمانپور

رضا سقایی

انگار نه انگار كه مردان و زنان ما ذوب مي شوند و دريغا كه سخاوت ها و نام هاي جعلي آن ها را نمي شناسد و زندگي آن ها را كه فقط نفس مي كشند و زندگي نمي كنند.

و البته كه ميرايي، فرجام محتوم زندگي است كه به قول «بان دارابانت» فيلم ساز آمريكايي«همه ي ما يک مرگ بدهكاريم و هيچ استثنايي در كار نيست.» اما مرگ زماني به زندگي بدهكار مي شود كه تو زنده باشي و شبيه مرده ها رنگت پريده باشد، آن وقت است كه بايد به نام زندگي «بر باد رفته» كلاه از سر برداشت و سكوت كرد.

گزارش: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: