‍‍
تاریخ انتشار: ۱۸ تیر ۱۳۹۳ - ۱۱:۰۵
تعداد بازدید: ۲۳۰۱
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

احسان علیخانی هر بار از احسان دلیل ترک نکردن سولماز را می پرسد. سولماز محو تماشای احسان است. دوسَم داره، خب!

به گزارش آسوبان و به نقلسفير افلاك، برنامه ی سه شنبه شب ماه عسل(17 تیرماه)، میزبان صادق 23 ساله و همسرش بود. صادق در تعمیرات موبایل کار می کرد. خانمش هم دانشجوی حسابداری بود. چهره ی دورنمای صادق در قاب ماه عسل به نمایش درمی آمد. صحبت های بین صادق و احسان علیخانی بیانگر این بود که او دچار سانحه ای شده است؛ سانحه ای که صادق دوست نداشت درباره اش صحبت کند. من پدرم کارگر شهرداری بوده و الان بازنشسته شده است و خودم از بچگی کار کردم. الان لباس هایی که تن من هست را کرایه کرده ام!

کنارش می مانم

احسان علیخانی از همسر صادق دلیل ترک نکردن صادق را می پرسد. ظاهر مهمه، من ابتدا شاید بیش تر به خاطر ظاهر باهاش ازدواج کردم؛ اما الان چیزهای دیگه ای دیدم که برای اون وایسادم و هنوزم ایشون رو با قیافه ی قبلی می بینم.

احسان و سولماز در ماه عسل

احسان علیخانی از جواب همسر صادق شگفت زده می شود. چی در ایشون سبب شد که بمونید؟ همسر صادق مردانگی صادق را دلیل می داند. احسان علیخانی از صادق می پرسد شما بهش گفتید که بره؟ صادق به همسرش نگاه می کند. من ازش خواستم یعنی از همون ابتدا. یکی از دردهام این بود که ایشون با سانحه ای که برا من اتفاق افتاده بود؛ می ره و نمی مونه؛ اما بهشون گفتم هنوزم می گم.

نگاه صادق رو به همسرش است. احسان علیخانی از آن ها درخواست می کند این دیالوگ را بار دیگر با هم داشته باشند. صادق به همسرش نگاه می کند. حتا ممکنه من دیگه خوب نشم. همسرش، می مونم را دوباره تکرار می کند.

احسان و سولماز در ماه عسل

صادق هنوز چهره ی خودش را در آینه ندیده است. از مواجهه شدن با حقیقت چهره اش واهمه دارد. احسان علیخانی صورت صادق را نگاه می کند. صورت صادق هنوز دورنماست. کی می ری و خودت رو توی آینه می بینی؟ صادق با نگرانی پاسخ می دهد. زمانی که بخواهم برم اتاق عمل ده دقیقه قبل از جراحی که این چهره ام یادم بمونه.

بخش دوم ماه عسل باز هم میزبان یک زوج بود. خانمی نشسته روی ویلچر و همسرش. سولماز از نحوه ی حادثه می گوید. قرار بود با هم ازدواج کنیم. مادربزرگم دوماه مانده به مراسم عروسی فوت می کند. در چهلم مادربزرگم به اصرار پدر و مادرم به مراسم چهلم می روم. دختر عمویم هم با اصرار زیاد خودش برای دیدن مادرش با ما همسفر می شود. چند ساعت بعد تصادف اتفاق می افتد. پدر سولماز همن لحظه ی تصادف از دنیا می رود و مادرش در آمبولانس.

«من همه محو تماشای نگاهت»

بغض، گلوی سولماز را می فشارد. دخترعمویم در اتاق عمل فوت می کند و فقط من از این حادثه زنده می مانم. سولماز در حادثه ی تصادف دچار ضایعه ی نخاعی می شود. احسان، همسر سولماز نگاهش محو سولماز است. به صورتش نگاه می کند. بعد تصادف تا دوسال قادر به تکلم نبود؛ چون باید با دستگاهی از طریق سوراخی در گلو نفس می کشید.

سولماز خیره ی احسان است. من وقتی به هوش اومدم نپرسیدم مادرم، پدرم کجاست؟ فقط گفتم احسان کجاست؟ من 40 روز در کما بودم. تمام این 40 روز با وجود ناامیدی دکترها، احسان هر روز پشت شیشه ی بخش ویژه می ایستاد تا اولین نفری باشد که زندگی دوباره ی مرا می بیند.  گر من زنده ام تنها به خاطر نفس های احسان است. بعد به هوش آمدن حس می کردم ناشنوا شدم. بعد فهمیدم دست و پاهایم تکان نمی خورند. حتا حافظه کوتاه مدت خود را از دست داده بودم و هی می پرسیدم دوستم چرا نیومده؟ دو دقیقه پیش از پیشم رفته بود؛ اما من باز سراغشو می گرفتم. همه مسخره می کردند. احسان می گفت خیلی وقته نیومده؛ شاید همین روزا بیاد.

احسان و سولماز در ماه عسل

احسان علیخانی هر بار از احسان دلیل ترک نکردن سولماز را می پرسد. سولماز محو تماشای احسان است. دوستم داره خب! من خیلی بداخلاقی می کردم؛ اما مادر شوهرم همیشه مهربون بود و به روم نمی آورد و توی آشپزخونه گریه می کرد. پدر شوهرم و مادر شوهرم هر روز به دیدنم میان و پدر شوهرم همیشه روز تولدم رو اولین نفر تبریک می گه. اینقدر پدر و مادر احسان خوبند که وقتی می بینن من حالم خوب نیست؛ می گن نکنه احسان چیزی گفته ناراحتت کرده؟

«از این عشق حذر کن»

سولماز احسان را تمام زندگی اش می داند. احسان به خاطر من حتا ورشکست شد. احسان علیخانی محو دوست داشتن آن هاست؛ سولماز محو احسان. با اینکه همه ش منتظر بودم احسان بره و خیلی از این بابت ناراحت بودم؛ اما به برادرم گفتم که به احسان بگه ترکم کنه. احسان علیخانی باز هم از این عشق شگفت زده می شود.

احسان علیخانی

برادر سولماز با همه ی اقوام خانه ی احسان می روند و از او می خواهند سولماز را ترک کند. احسان روی ماندنش پافشاری می کند. احسان علیخانی دوباره دلیل ماندنش را می پرسد. شما بهت گفتن برو چی کار کردی؟ من اصلاً نتونستم اونجا بمونم سریع رفتم پیش سولماز. مگه منو دوست نداری؟ پس واسه چی اینا رو فرستادی بیان همچین چیزی رو بگن؟

احسان و سولماز در ماه عسل

هنوز محو تماشای هم هستند احسان و سولماز. سولماز صورت همسرش را خیره است. تا حالا پرستارای زیادی رو آوردم؛ اما همه ی کارهای شخصی ام رو احسان انجام می ده؛ حتا شبای عید که خیلی سرش شلوغه غذا نمی خورم تا خودش بیاد؛ چون احسان خیلی باحوصله بهم غذا می ده. منو خوب می فهمه و احسان دست سولماز را در دست می گیرد.

احسان و سولماز در ماه عسل

احسان علیخانی رو به دوربین ماه عسل و چشم در چشم احسان خیره است. خسته نشدید؟ چرا خسته شدم. کم آوردم؛ ولی به روش نیاوردم. نذاشتم بفهمه. نمی خواستم اذیت شه. خب سخت هست. خیلی هم سخت هست.

سولماز آرزو می کند همه یک احسان داشته باشند.  احسان نگاهش مکث سولماز است. هیچ دلیلی برای رفتن نداشتم. ماندنم به پای سولماز نه از سر ترحم و اجبار بوده نه هیج چیز دیگر، فقط عشق...

این حلقه از ماه عسل تمام می شود. احسان علیخانی حرفی برای گفتن ندارد. هیچی و هیچی و هیچی.

انتهای پیام/

گزارش: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: