‍‍
تاریخ انتشار: ۱۸ شهریور ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۵
تعداد بازدید: ۱۰۸۸
بازدید از صفحه اول |
نسخه چاپی
|
ارسال به دوستان
|

آن روزها مجتبی آدینه وند تازه شهید شده بود. اسماعیل نامه ای را که مجتبی برایش نوشته بود برایم خواند. در تمام مدت خواندن نامه اشک می ریخت.

به گزارش آسوبان، اسماعیل تازه از منطقه برگشته بود. با لشکر امام حسین و با بچه های دانشجو اعزام شده بود. مستقیم به منزل ما آمده بود.

آن روزها مجتبی آدینه وند تازه شهید شده بود. اسماعیل نامه ای را که مجتبی برایش نوشته بود برایم خواند. در تمام مدت خواندن نامه اشک می ریخت.

از من خواست که پدر و مادرش را راضی کنم که با لشکر 57 ابوالفضل مجددا به منطقه اعزام شود. گفت یا من بروم و اگر اجازه ندهند محمد و فریبرز بروند. 

با دایی که صحبت کردم گفت محمد و فریبرز بروند . اسماعیل نباید برود. جریان را برای اسماعیل  تعریف کردم. گفت نه، با پدر صحبت کن که خودم بروم.

روز بعد دایی ناهار مهمان ما بودند. بعد از ناهار مجدد بحث رفتن  را پیش کشیدم. این بار دایی دستهایش را زیر چانه اش گذاشت و بدون هیچ مقاومتی گفت برود.

نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود؟ شاید قدر ت شهدا بود...کشش مجتبی بود که به اسماعیل علاقه فراوانی داشت یا ...

به هر حال دایی به رفتن اسماعیل رضایت داد. و این آخرین باری بود که به منطقه اعزام شد.

بعد از چند روز هم اسماعیل آسمانی شد.

انتهای پیام/

خاطره: سردار حسن باقری(پسرعمه شهید هادیان)

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: